قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1995

تاريخ الفي ( فارسى )

چاره‌اى ديگر نديد . پس مكتوبى به امير ابو الحارث منصور بن نوح سامانى نوشته اعلام نمود كه به حسب ضرورت عزيمت رفتن به جانب غزنين مصمّم گردانيده به آن صوب متوجّه است . القصّه ، چون سيف الدّوله از مرو به هرات رسيد بار ديگر مكاتبات مشتمل بر وعد و وعيد به برادر خود امير اسماعيل نوشته ارسال داشت . به هيچ وجه مفيد نيفتاد . و در هرات عم سيف الدّوله ، بغراحق و برادرش ، ناصر الدين ، هر دو كمر خدمت سيف الدّوله در ميان بسته متوجّه غزنين شدند . چون امير اسماعيل از توجّه سيف الدّوله به جانب غزنين خبر يافت ، مبادرت نموده از بلخ عنان عزيمت به آن صوب تاخت ، امّا اركان امير اسماعيل و اعيان حضرت او همه به اتّفاق مكتوبات به امير سيف الدّوله نوشته از صفاى عقيدت و خلوص طويّت خود اعلام نمودند . و چون مسافت ميان هر دو لشكر نزديك شد جماعتى از علما و فضلا در ميان درآمده در اصلاح ذات البين سعى بليغ نمودند . امّا چون تقدير الهى خلاف آن جارى شده بود ، سعى ايشان هيچ فايده نمىنمود و كار به آنجا رسيد كه امير سيف الدّوله لشكر خود را [ 236 ب ] عرضه داده صفها بياراست ، و امير اسماعيل نيز با موالى و مماليك خاصّه و اتباع و اصحاب پدر در مقابل آمده ، قلب و جناح [ ين ] سپاه خود را به هياكل پيلان كوه‌پيكر زيب و زينت داد و هر دو طايفه تيغها از ميان بركشيده چندان كشش و كوشش نمودند كه تيغ آهنين‌دل بر زارى مردان كارزار خون گريستى . آخر الأمر ، سيف الدّوله خود روى به لشكر برادر آورده به يك حملهء مردانه زلزله در زمين و زمان افكند . سپاه امير امير اسماعيل تاب حمله نياورده همه روى به گريز نهادند و در قلعهء غزنين متحصّن گشتند . امير سيف الدّوله به عهود و مواثيق او را از قلعه بيرون آورده مفاتيح خزاين از وى بگرفت و دفاين و خزاين پدر را تصرّف نمود و عمّال و معتمدان خود را بر سر اعمال گماشت و شحنه‌اى صاحب‌رأى در غزنين نگاه داشته خود با لشكرى جرّار خونخوار متوجّه بلخ گشت و برادر خود ، امير اسماعيل ، را در ظلّ حمايت خود نگاه داشته همراه مىداشت . چون به بلخ رسيد ، رسولى به بخارا فرستاده اظهار رنجش نمود جهت آنكه منصب او ، كه امير الأمرائى خراسان است ، به بگتوزون مفوّض شده بود ، و التماس نمود كه منصب قديم او به دستور سابق و قرار معهود مسلّم دارند . امير ابو الحارث در جواب نوشت كه : « ما امارت بلخ و ترمذ و هرات را به تو داديم ، امّا بگتوزون بندهء اين دولت است و متوصّل به حقوق قديم . بىحدوث سببى به عزل او مثال دادن از مراسم سردارى و حق‌گذارى دور مىنمايد . » چون اين جواب به سمع امير سيف الدّوله محمود رسيد با خود گفت كه : يقين است كه دشمنان و بدگويان منصور را بر آن داشتند كه دست ردّ بر سينهء ملتمس من نهاد . بنابراين ، ابو الحسن حمولى را با تبريكات و تحف و هداياى بسيار به بخارا فرستاده به منصور پيغام داد كه توقّع چنان است كه سرچشمهء دوستى و